فاطیما گلمفاطیما گلم، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 17 روز سن داره

فاطیما دردونه مامان و بابا

خونه مامانی

نازنینم امروز یکشنبه است و طبق معمول هر هفته باید تا ساعت پنج و نیم سرکار باشم دلم برات خیلی تنگ شده اما خوشحالم که فردا تعطیله و کنار همیم اگه بابایی بتونه امشب می برمت خونه مامان مرضی تو عاشق مامان مرضی هستی و می دونم وقتی بهت بگم می خواهیم بریم خونشون از خوشحالی بال در میاری میبرمت استخر حیاطشون تا آب بازی کنی   خلاصه اینکه دلم  می خواد بهت  خوش بگذره عزیز دلم البته اگه قول بدی دختر خوبی باشی و مراقبت خودت باشی که سرما نخوری فرشته کوچولوی من   ...
10 شهريور 1392

ماه مهمانی خدا

عزیزم امروز هفتمین روز از ماه رمضونه و امسال ششمین ماه رمضونی که شما پیش من و بابا هستی گل من وقتی بعدازظهرها زودتر میام دنبالت خیلی خوشحال می شی و بهم می گی مامان نمی شه هرروز زود بیای منم خیلی دوست داشتم که همیشه زود بیام دنبالت اما خوب کار دیگه کاریش نمی شه کرد فدات بشه مامان وقتی بعدازظهرها میام و باهم نماز می خونیم از اینکه بیشتر قسمت های نماز رو با من تکرار می کنی احساس خوبی بهم دست می ده و بهت افتخار می کنم که انقدر عاشق نمازی و حتی وقتی اذان مغرب رو میگن تو می گی مامان بیا اول نماز بخونیم خدارو شکر می کنم از اینکه دختری مثل تو دارم بابا بهت قول داده اگه دختر خوبی باشی و به حرفامون گوش کنی پنج شنبه بعد از افطار ببرتت پارک کوچولوی نازن...
10 شهريور 1392

گلدون فاطیما

عزیز دلم دیروز تا بعداز ظهر پیش عمه بودی و منم لحظه شماری می کردم که ساعت کاری تموم بشه و بیام پیشت وقتی رسیدم گلدونی رو که تو مهد درست کرده بودی و زمانی که صبح بردمت دکتر تو ماشین جا مونده بود رو برات اوردم و تو هم خیلی خوشحال شدی و گذاشتیش دم پنجره و بهش اب دادی و نازنینم فکر می کردی همون لحظه باید گل بده و چند بار پشت سر هم می پرسیدی که مامان چرا گلش در نمیاد قربون خودت و دنیای خوشگل کودکیت بشم که انقدر ساده و بی ریاست بعد باهم رفتیم خونه و لباساتو عوض کردم و رفتیم دکتر البته این دفعه برای خودم از اینکه کنارم هستی خدا رو شکر می کنم وقتی برگشتیم خونه با بابایی رفتیم و برات میوه خریدیم که متاسفانه اصلا اهل میوه خوردن نیستی  گل مامان خ...
5 شهريور 1392

دختر نازم مریض شده

خداجون هر وقت می خوای یاداوری کنی که قدر عزیزانم رو بیشتر بدونم یه اتفاقی می افته که باعث می شه بیشتر به فکرشون باشم دیروز با فاطیما رفتیم که به بابا سر بزنم  اما بابایی خونه نبود اما مادربزرگ بود و کمی اونجا موندم تا فاطیما گلم با ملیکا بازی کنه که کاش نمی رفتم عزیزدلم می دونم شیطنت مخصوص سنته و ما بزرگترها نباید از این مسئله شکایتی داشته باشیم اما خوب دیگه یه وقتایی یادمون می ره ما هم کوچیک بودیم و از این شیطنت ها داشتیم وقتی داشتی با ملیکا تو حیاط خونه بابایی بازی می کردی توپت افتاد تو زیرزمین و منم به ملیکا گفتم که اون برات بیاره اما تو هم عجله کردی که دنبالش رفتی و واااااااای خداجون یه دفعه دیدم صدای گریت بلند شد و منم انگار اون ...
5 شهريور 1392